خرید بک لینک

درباره سایت

تفريحي علمي

این وبلاگ جهت اطلاعات عمومی ودانش افزايي ساخته شده است. درصورت دريافت مطالب در نظرات درج كنيد مطالب مفيد به ايميل شما ارسال شود .

خاطرات دوران مدرسه

خاطرات دوران ابتدائی                                                                                                                                                                                                                                     یادمه کلاس پنجم ابتدایی هیجده نفر بودیم هر میزی دو نفر خیلی راحت بودیم ولی مشکل این بود که 

 

معلم زود ازمون می پرسید یه روز درس ریاضی داشتیم معلم یه مسئله را به دو روش حل کرد و از من 

 

خواست که بیام حل کنم منم اومدم کنار تخته سیاه یه کمی فکر کردم که روش اول یا دوم را در حل 

 

مسئله استفاده کنم که یهو یه چیزی شبیه دست از اون بالا بر سرم نازل شد بعد از چند ثانیه گیجی

 

تازه متوجه شدم که این دست دست معلم با حوصله مون بود که نازل که شد خلاصه من و چند نفر 

 

 به این جرم از کلاس اخراج شدیم و معلم مون گفت شما باید برید کلاس چهارم از کلاس خارج شدیم

 

بچه ها با خونسردی رفتند تو کلاس چهارم ولی من که حسابی بهم بر خورده بود به سمت خونه روانه

 

شدم معلم ورزش مون مثل اینکه متوجه شده بود هر چه با صدای بلند التماس می کرد که بر گردم 

 

نتیجه نداد و فرار از مدرسه جرمش خیلی زیاد بود مثل این بود از سربازی فرار کردی خلاصه ما رفتیم

 

خونه بعد از دو روز مدیر مدرسه به یکی از بچه ها گفته بود که بیام مدرسه و منم در جوایش گفته بودم 

 

زمانی که مدیر یا معلم غذر خواهی نکنند نمی یام مدرسه روز چهارم دیدیم مدیر مدرسه اومده

 

دم خونه مون به مامانم می گه به حسین بگو بیاد مدرسه فهمیدم این یه نقشه طراحی شده است

 

که من بیام مدرسه و جشن کتک برگذار کنند خلاصه فکر کردم و فکری به سرم زد از برادر بزرگ ترم 

 

خواستم که یه نامه با احساس بنویسه که دل سنگ هم اب بشه خلاصه با مامانم فردا رفتیم مدرسه

 

وارد مدرسه شدیم درست زمانی که پامو که گذاشتم تو مدرسه یه دلهرهی بهم دست داد بچه به 

 

مدیر خبر دادند که حسین اومده یهو دیدیم مدیر با سرعت 250 کیلو متر بر ثانیه با سیم کابل از دفتر 

 

مدرسه بیرون اومد خوب بود کسی تو مسیر حرکتش نبود من که وضعیت را بعد دیدم پشت سر 

 

مامانم پناه گرفتم مدیر با صدای بلند می گفت چرا این کار کردی اون کار کردی خلاصه جند باری 

 

خواست بهم حمله بکنه که مامانم نذاشت بعد از یه ساعتی سر و صدا وارد کلاس شدم از مدیر جان 

 

سالم به در ببردیم  حالا معلم مو چه کارش کنیم  اون نامه که برادرم نوشته بود نشانش دادم 

 

بعد چند دقیقه که نامه را خواند گفت برو بشین خلاصه ماجرای ما بدون هیچ خون ریزی پایان یافت 

 

خاطرات دوران راهنمائی

کلاس سوم راهنمائی بودیم روز پنج شنبه زنگ اخر یه درسی داشتیم از  زنگ اول معلم گفت من زنگ

 

اخر جلسه دارم بریت خونه زنگ اول گذشت زنگ دوم که خورد چند از دانش اموزان (سه چهار نفری) خیلی سری 

 

خواستنند برن خونه که یهو معلم خوش قول وارد مدرسه شد گفت برید کلاس که من اوندم بچه ها 

 

اینقدر ناراحت شدند که چه بکنند یک دفعه تنبل کلاس مون با اینکه درس نمی خواند ولی گفت معلم 

 

شما سه نفر را دیده  ما را که ندیده پس شما بمونید ما ها فرار می کنیم نقشه اجرا شد و هر کسی از 

 

در دیوار به طور مخفیانه پا به فرار گذاشتند معلم که وارد شد دید که کلاس خالیه گفت بچه ها کجاند گفتیم

 

شما مگه نگفتی زنگ اخر جلسه دارم بچه نفهمیدند که شما بر گشتید همه رفتند خونه پس این بود 

 

که ما با خوشحالی رفتیم خونه و حسابی گرسنه بودیم

 

 

خاطرات دوران دبیرستان

 

کلاس اول دبیرستان بودیم و از محیطی راهنمائی وارد محیط دبیرستان شده بودیم و فکر می کردیم 

 

محیط دبیرستان هم مثل راهنمائیه می شه بازیگوشی کرد خلاصه معلم فیزیک مون که اهل مشهد بود

 

و تو درس دادن خیلی جدی بود هر چند با بچه  شوخی می کرد و خودمونی بود اما موقع درس خیلی

 

خیلی جدی بود و از مسخره و بی نظمی بدش می اومد یه روز که معلم در مورد نیروی جاذبه حرف می

 

زد می گفت نیروی جاذبه به سمت پایینه و  یه یک دفعه یکی از اون دانش اموزان که گفتم گفت از نظر من اینطور نیست 

نیروی جاذبه به سمت بالاست معلم فیزیک که  بهش بر خورده بود گفت مشکلی نیست  تو برو بالای پنجره خودتو با کله 

بنداز پایین دانش اموز هنوز متوجه جدی حرف معلم نشده بود رفت داخل پنجره هر چه سعی کرد که خودشو بندازه پایین

 

جرات نکرد بعد هم شرمنده شد و غذر خواهی کرد

برچسب: نویسنده: erfan تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1391 ساعت: 12:01

صفحه بندی